ای کبوتر به کجا پر زده ای
قلب من بی تاب است
چینه ها خیس شب مهتابی
اختران چشم مرا دوخته اند
آسمان غرق تمنای سروش ابدی
رامشی تلخ درین کوزه ی خاکی
جگرم تیغ در آغوش کشد
رنگ و روی رخ من در خوابست
آخر از شوق پر و بال کبوتر بوده ست
که چنین حال پریشان ، گوشه ای غمزده و خسته ازین بار گران
دلم از تاب قدم افتاده ست
ای کبوتر به کجا پر زده ای
به کدامین کوی و برزن ، بی خبر سر زده ای
"حکم کردند که تو را بال و پرت گیرم و بس "
یا که تا لحظه موعود رسد ، باید اندازمت آن کنج قفس
هر چه گویند مرا دیده ی منت به سر و جان بخرم
راهی نیست
به ، همان به که روم سوی ابد
خوش زیم در خط فرمان خرد
بایدم گوش به فرمان سپرم
آهی نیست
چشم من در خوابست ، تابی نیست
ای کبوتر به کجا پر زده ای !!!!!!
که چنین حکم گرانبار به زیت رحم نکرد
خود من بال و پرت را بگشودم
دست تقدیر چنین کرد
هرچه گویند مرا دیده ی منت به سر و جان بخرم
باکی نیست
من تو را بال و پرت می شکنم
خود کبوتر بشوم بهتر از آن
رسته از تیر جفا ، رسته از جور زمان
پر کشم از پس اوج ، برهم از سر و سودای جهان
ای کبوتر به کجا پر زده ای

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:30  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:11  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:53  توسط مهدی معتوقی
|
من بی تو یه ناتمومم
من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو ،نذار بمونم
من بی تو ،نه نمی تونم
ای عشق راه دورمن
شکست دل مغرور من
حادثه رفتن تو بود
مهم نبود غرور من
مهم نبود شکستنم
به پای تو نشستنم
مهم تو بودی عشق من
نه قصه ی دل بستنم
جای تو آغوش منه
این معنی دوست داشتنه
رفتی و خاطرات تو
قلبم و آتیش می زنه
اشکام به وقت رفتنت
عذاب تلخ باختنت
ارزشش و داشت عشق من
معجزه ی شناختنت
مهم نبوده سوختنم
دور از تو پرپر زدنم
به افتخار عشق تو
می گم که بازنده منم
من بی تو یه ناتمومم
من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو نذار بمونم
من بی تو ،نه نمی تونم
من بی تو یه بی نشونم
من بی تو رو به جنونم
دور از تو نذار بمونم
من بی تو نه نمی تونم
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:49  توسط مهدی معتوقی
|
کاکاش آخر تقویم عشق حرفی از یک
روز بارانی
نبود...
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:57  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:57  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:24  توسط مهدی معتوقی
|
عيد بر همه مبارك
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:21  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:8  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:7  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:4  توسط مهدی معتوقی
|
همش دروغه
هر كي مي گه دوستت دارم دروغ مي گه
هر كي مي گه وفا دارم دروغ مي گه
تو اين دوره زمونه عاشقي گشته نمونه
هر چي جستجو كني از او نمي بيني نشونه
من مي گم مهر و مروت
من مي گم عشق و محبت
من مي گم مهر و وفا
همش دروغه
من مي گم اشكاي
عاشق من مي گم گل شقايق
من مي گم مهر و صفا همش دروغه
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:2  توسط مهدی معتوقی
|
سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـي مـروت گريـه ام را ديــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد
حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:0  توسط مهدی معتوقی
|
می دونم می خوای بری
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری
می دونم دست تو نیست
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت
می دونی رفتن تو
توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه
می دونی مال منه
همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها
می دونی اشکای من
مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:58  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:54  توسط مهدی معتوقی
|
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت
يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت
اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان
هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:53  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:53  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:51  توسط مهدی معتوقی
|
يادته
اولين لحظه ديدارقسم خورديم برای هم بشيم يار
وليکن تا شدم رام تو رفتی گذاشتی من و بادلم گرفتار
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
به پات می افتادم چه عاجزانه، اشکای من می ريخت چه کودکانه
به پای وعده ی بی اعتبارت، نشسته اين دلم چه صادقانه
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
من و تنها نزار رو قلبم پا نزار به ديدن دلم فقط بيا يک بار
خودم غربونيتم ياره جونجونيتم، ميانِ عاشقا من و نزار کنار
من اولين و آخرين خريدار عداتم هنوز هم عاشقه لحظه ديدارچشاتم
راضی نشو به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم......
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:49  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:46  توسط مهدی معتوقی
|
یاد آن روز که در صفحه شطرنج دلت
شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:42  توسط مهدی معتوقی
|
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تودر عمق لحظه ها جاریست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تودر جان زندگی سبز است
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به
مهربانی یک دوست از تومی گویم
تونیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم
تونیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این
خانه است غباراندوه گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من به جز تو یاد همه چیز
را رها کرده
غروب های غریب در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمارست
دوچشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع
سوخته جان همیشه بیدار
تو نیستی که ببینی !
عزیزم تو عزیزترینی...همانطور که بودی ; همانطور که هستی;
و من اگرچه نامت را با دنیایی از احساس بر قلب تکه تکه ام نگاشتم
توباز بدان از صمیم قلب دوستت دارم
تو را همانگونه که بودی همانگونه که هستی دوستت می دارم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:50  توسط مهدی معتوقی
|
اگر عشق همان لحظه شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و با شادی تو جون بگیرم، اگر عشق همان دست نوازشگر توست که در لحظه های غم و شادی همدم و مونسم شد، اگر عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد، اگر عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو پر رنگ تر شد، اگر عشق همان باغ نجابتی است که میوه حیا و صداقت را در سبد مهربانی ها برایم پیش کش فرستاد، اگر عشق همان حضور پر رنگ ایمان است، اگر عشق همان تولد دوباره روح و جسم است، اگر عشق همان حس لطیفی است که برای بیانش تمام واژه ها را کم می آورم، ميتوانم بلند نام تو را فرياد بزنم و بگم این حس را با تمام وجود چشیده ام...باید بگم عشق همان حضور عاشقانه توست که در بهترین ثانیه ها و لحظه های عمرم، نثارم کردی... در آرزوی اینم که پروانه ظریف احساسم را از بند و زنجیر رهایی بخشم و بدون هیچ غمی از ته دل فریاد دوستت دارم را سر دهم...
افشین جان عاشقانه دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:49  توسط مهدی معتوقی
|
|
به نگاهِ چشـــم گـــریـــون
یه فـرشـــته، رو زمیـنی
چشــامو به روت می بنـدم
تا کــه اشــکـامـو نبـینی
نگــو دیره واسه گـفـتن
سهـمـم از دنیـــا هـمـیــنـه
که توُ تنـــهایی ِ شبــهـام
راشینم اشـــکامـو نبیـــنه |
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:48  توسط مهدی معتوقی
|
رزش یک کلام پر از محبت رو وقتی می فهمی که لبخند رو روی لبای عزیزانت تماشا کنی
وقتی آستین بالا میزنی و یک بار سنگینی رو از رو دوش خسته یک مهربون برداری تشکر ساده و بی ریاش می ارزه به همه دنیا
وقتی که یک نگاه با نگاهت آشنا می شه دیدن و تماشا کردن رو بهترین لذت دنیا میدونی
وقتی که دستات تو دست گرم یک دوست حلاوت و شیرینی با هم بودن رو تجربه می کنه دیگه واست تنهایی بدترین رنجه
وقتی که قراره راز دوست داشتن رو بنویسی بهترین کلمات دنیا روکمترین معنا می بینی واسه توصیف
محبت و دوست داشتن
.gif)
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:47  توسط مهدی معتوقی
|
من تمام بی کسی هایم را قامت بسته ام و در طولانی سجده اندوه به اندازه همه نبودنهایت اشک میریزم وبه بلندای یلدای فراقت با اهی عمق قلب هزارپاره ام کابوس رفتنت را خاکستری میکنم......
بگذار بی ادعااقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود وقتی نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم تا وقتی آمدی نشانت دهم که شاید دیگر تنهایم نگذاری ... تو که می آیی پنجره ای باز می شود پنجره بی رنگ
دلتنگی کنار می رود آرام میان جانم خانه میکنی وچه ساده همسایه سیبهای کال می شوی حال من و آسمان دلتنگ
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:38  توسط مهدی معتوقی
|
نمی دانم
درختان قدکشیده درنور
یاخیال توبود
که ازپایان گفت
خیال تورا
درکتان سپید پیچیدندو
زیرنورماه نهادند
باران تابستان
بی امان زدورفت
تیرماه
باهرم هزارساله آمد
کتان پوسیده رابوسیدم
مـــــــــــــــــــــــــــــــــاه
رفته بود.......
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:34  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:33  توسط مهدی معتوقی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:29  توسط مهدی معتوقی
|
|
دعا می کنم که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم و
تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی بهار را دارد
هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم من برايت دعا می کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬
برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی پس برايم دعا کن ٬ دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند |
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:24  توسط مهدی معتوقی
|