تبليغاتX
عشق خاموش شده

عشق خاموش شده



49888

ای کبوتر به کجا پر زده ای

 قلب من بی تاب است
چینه ها خیس  شب مهتابی
اختران چشم مرا دوخته اند
آسمان غرق تمنای سروش ابدی
رامشی تلخ درین کوزه ی خاکی
جگرم تیغ در آغوش کشد

رنگ و روی رخ من در خوابست
آخر از شوق پر و بال کبوتر بوده ست
که چنین حال پریشان ، گوشه ای غمزده و خسته ازین بار گران
دلم از تاب قدم افتاده ست

ای کبوتر به کجا پر زده ای

به کدامین کوی و برزن ، بی خبر سر زده ای
"حکم کردند که تو را بال و پرت گیرم و بس "
یا که تا لحظه موعود رسد ، باید اندازمت آن کنج قفس
هر چه گویند مرا دیده ی منت به سر و جان بخرم
راهی نیست

به ، همان به که روم سوی ابد
خوش زیم در خط فرمان خرد
بایدم گوش به فرمان سپرم
آهی نیست
چشم من در خوابست ، تابی نیست

ای کبوتر به کجا پر زده ای !!!!!!
که چنین حکم گرانبار به زیت رحم نکرد
خود من بال و پرت را بگشودم
دست تقدیر چنین کرد
هرچه گویند مرا دیده ی منت به سر و جان بخرم
باکی نیست

من تو را بال و پرت می شکنم
خود کبوتر بشوم بهتر از آن
رسته از تیر جفا ، رسته از جور زمان
پر کشم از پس اوج ، برهم از سر و سودای جهان
ای کبوتر به کجا پر زده ای

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:30 توسط مهدی معتوقی |

4651

vdfdf
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:11 توسط مهدی معتوقی |

12587744

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:53 توسط مهدی معتوقی |

6895487878

                                           

من بی تو یه ناتمومم
من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو ،نذار بمونم
من بی تو ،نه نمی تونم
ای عشق راه دورمن
شکست دل مغرور من
حادثه رفتن تو بود
مهم نبود غرور من
مهم نبود شکستنم
به پای تو نشستنم
مهم تو بودی عشق من
نه قصه ی دل بستنم
جای تو آغوش منه
این معنی دوست داشتنه
رفتی و خاطرات تو
قلبم و آتیش می زنه
اشکام به وقت رفتنت
عذاب تلخ باختنت
ارزشش و داشت عشق من
معجزه ی شناختنت
مهم نبوده سوختنم
دور از تو پرپر زدنم
به افتخار عشق تو
می گم که بازنده منم
من بی تو یه ناتمومم
من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو نذار بمونم
من بی تو ،نه نمی تونم
من بی تو یه بی نشونم
من بی تو رو به جنونم
دور از تو نذار بمونم
من بی تو نه نمی تونم

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:49 توسط مهدی معتوقی |

699454

 

                  کاکاش آخر تقویم عشق حرفی از یک        

                                   روز بارانی

                                      نبود...

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:57 توسط مهدی معتوقی |

21585

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:57 توسط مهدی معتوقی |

125884788

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:24 توسط مهدی معتوقی |

عيد بر همه مبارك
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:21 توسط مهدی معتوقی |

2587

Image hosted by TinyPic.com
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:8 توسط مهدی معتوقی |

58574

Image hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com
من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
Image hosted by TinyPic.com
من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،

جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
Image hosted by TinyPic.com
ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی

دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
Image hosted by TinyPic.com
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی
Image hosted by TinyPic.com
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:7 توسط مهدی معتوقی |

8522

Image hosted by TinyPic.com 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:4 توسط مهدی معتوقی |

8557

همش دروغه
 هر كي مي گه دوستت دارم دروغ مي گه
 هر كي مي گه وفا دارم دروغ مي گه
 تو اين دوره زمونه عاشقي گشته نمونه
 هر چي جستجو كني از او نمي بيني نشونه
من مي گم مهر و مروت
من مي گم عشق و محبت
من مي گم مهر و وفا
همش دروغه
من مي گم اشكاي
عاشق من مي گم گل شقايق
 من مي گم مهر و صفا همش دروغه
 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود

Image hosted by TinyPic.com
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:2 توسط مهدی معتوقی |

58845

Image hosting by TinyPic 
سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـي مـرو‏ت گريـه ام را ديــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد
حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت
    
 
Image hosting by TinyPic
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:0 توسط مهدی معتوقی |

9874414

Image hosted by TinyPic.com 
  
Image hosted by TinyPic.com 
Image hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com
می دونم می خوای بری
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری

Image hosted by TinyPic.com 
می دونم دست تو نیست
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت 
 
Image hosted by TinyPic.com
می دونی رفتن تو
توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه
Image hosted by TinyPic.com
می دونی مال منه
همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها
 
Image hosted by TinyPic.com
 
می دونی اشکای من
مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن

Image hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com
 
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:58 توسط مهدی معتوقی |

988747

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:54 توسط مهدی معتوقی |

5879

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

 يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

دو عاشق

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:53 توسط مهدی معتوقی |

×888/8

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:53 توسط مهدی معتوقی |

9887478

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:51 توسط مهدی معتوقی |

789925

يادته
 
اولين لحظه ديدارقسم خورديم برای هم بشيم يار
وليکن تا شدم رام تو رفتی گذاشتی من و بادلم گرفتار
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
 
به پات می افتادم چه عاجزانه، اشکای من می ريخت چه کودکانه
به پای وعده ی بی اعتبارت، نشسته اين دلم چه صادقانه
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
 
من و تنها نزار رو قلبم پا نزار به ديدن دلم فقط بيا يک بار
خودم غربونيتم ياره جونجونيتم، ميانِ عاشقا من و نزار کنار
من اولين و آخرين خريدار عداتم هنوز هم عاشقه لحظه ديدارچشاتم
راضی نشو به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم......
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:49 توسط مهدی معتوقی |

98858

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:46 توسط مهدی معتوقی |

65848

یاد آن روز که در صفحه شطرنج دلت                 

شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:42 توسط مهدی معتوقی |

588744145

  تو نیستی که ببینی

 

چگونه عطر تودر عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تودر جان زندگی سبز است

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به

 مهربانی یک دوست از  تومی گویم

تونیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم

 تونیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این

 خانه است غباراندوه گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من به جز تو یاد همه چیز

                                           را رها کرده

غروب های غریب در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمارست

دوچشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع

 سوخته جان همیشه بیدار

تو نیستی که ببینی !

عزیزم تو عزیزترینی...همانطور که بودی ; همانطور که هستی;

و من اگرچه نامت را با دنیایی از احساس بر قلب تکه تکه ام نگاشتم

توباز بدان از صمیم قلب دوستت دارم

 تو را همانگونه که بودی همانگونه که هستی دوستت می دارم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:50 توسط مهدی معتوقی |

9988555

اگر عشق همان لحظه شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و با شادی تو جون بگیرم، اگر عشق همان دست نوازشگر توست که در لحظه های غم و شادی همدم و مونسم شد، اگر عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد، اگر عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو پر رنگ تر شد، اگر عشق همان باغ نجابتی است که میوه حیا و صداقت را در سبد مهربانی ها برایم پیش کش فرستاد، اگر عشق همان حضور پر رنگ ایمان است، اگر عشق همان تولد دوباره روح و جسم است، اگر عشق همان حس لطیفی است که برای بیانش تمام واژه ها را کم می آورم، مي‌توانم بلند نام تو را فرياد بزنم و بگم این حس را با تمام وجود چشیده ام...باید بگم عشق همان حضور عاشقانه توست که در بهترین ثانیه ها و لحظه های عمرم، نثارم کردی... در آرزوی اینم که پروانه ظریف احساسم را از بند و زنجیر رهایی بخشم و بدون هیچ غمی از ته دل فریاد دوستت دارم را سر دهم...

افشین جان عاشقانه دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:49 توسط مهدی معتوقی |

326585

ashk

      

    به نگاهِ چشـــم گـــریـــون

                   یه فـرشـــته، رو  زمیـنی

 

                                چشــامو به روت می بنـدم

 

                                                 تا کــه اشــکـامـو نبـینی

 

 

  نگــو دیره واسه گـفـتن

                           سهـمـم از دنیـــا هـمـیــنـه     

 

                                                که توُ تنـــهایی ِ شبــهـام

 

                                                                           راشینم اشـــکامـو نبیـــنه

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:48 توسط مهدی معتوقی |

56988/

رزش یک کلام پر از محبت رو وقتی می فهمی که لبخند رو روی لبای عزیزانت    تماشا کنی

وقتی آستین بالا میزنی و یک بار  سنگینی رو از رو دوش خسته یک مهربون برداری   تشکر ساده و بی ریاش می ارزه به همه دنیا

وقتی که یک نگاه با نگاهت آشنا می شه دیدن و تماشا کردن رو بهترین لذت دنیا میدونی

وقتی که دستات تو دست گرم یک دوست حلاوت و شیرینی با هم بودن رو تجربه      می کنه دیگه واست تنهایی بدترین رنجه

وقتی که قراره راز دوست داشتن رو بنویسی بهترین کلمات دنیا روکمترین معنا می بینی واسه توصیف

محبت و دوست داشتن

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:47 توسط مهدی معتوقی |

587474

 

من تمام بی کسی هایم را قامت بسته ام و در طولانی سجده اندوه به اندازه همه نبودنهایت اشک میریزم وبه بلندای یلدای فراقت با اهی عمق قلب هزارپاره ام کابوس رفتنت را خاکستری میکنم......

بگذار بی ادعااقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود وقتی نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم تا وقتی آمدی نشانت دهم که شاید دیگر تنهایم نگذاری ... تو که می آیی پنجره ای باز می شود پنجره بی رنگ 

دلتنگی کنار می رود آرام میان جانم خانه میکنی وچه ساده همسایه سیبهای کال می شوی حال من و آسمان دلتنگ

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:38 توسط مهدی معتوقی |

347747

 
نمی دانم
         درختان قدکشیده درنور
             یاخیال توبود
                 که ازپایان گفت
                     خیال تورا
                          درکتان سپید پیچیدندو
                             زیرنورماه نهادند
                                باران تابستان
                                   بی امان زدورفت
                                      تیرماه
                                          باهرم هزارساله آمد
                                             کتان پوسیده رابوسیدم
                                                مـــــــــــــــــــــــــــــــــاه
                                                    رفته بود.......
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:34 توسط مهدی معتوقی |

55555

چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .
 
سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .
 
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هیچ کس نمیتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمیبینم ...
 
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .
 
شمع دوم گفت : من «ایمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .
 
تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .
 
شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمیدهد و مردم قدر مرا نمیدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .
 
بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .
 
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید
 
با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! ای شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..
 
کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه میداد و التماس میکرد
 
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
 
نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم میتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من «امید» هستم .
 
کودک داستان ما با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
 
آره .. «امید» رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم
 
هر کدوم از ما با کمک «امید» میتونیم از «عشق» و «ایمان» و «آرامش»مون واسه همیشه در دل و زندگیمون نگهداری کنیم.

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:33 توسط مهدی معتوقی |

57722

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:29 توسط مهدی معتوقی |

125485

دعا می کنم که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم و

تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی بهار را دارد
هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم
من برايت دعا می کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬
برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی
پس برايم دعا کن ٬ دعا کن
که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:24 توسط مهدی معتوقی |